۴۰سال و اندی پیش وقتی مامان یک دختر بچه ی ۴ساله بود خبر آوردند که پدرت فوت کرده. توی همین ایام محرم بود. بهش گفته بودند رفته مکه،وقتی بیاید یک عروسک خوشگل هم برایت می آورد. مامان تعریف میکند که هر روز بهانه می آورد، چشم انتظار بود. با مامان بزرگ میرفتند سر کوچه می ایستادند که بابا بیاید با عروسک.
اگر در دلش گفته باشد بابا تو فقط بیا عروسک هم نیاوردی مهم نیست. خودت بیا. خودت. عروسک نمیخواهم، بابا میخواهم....یاد دختر بچه ای می افتم که ذکرش شده بود عمو جان آب میخواهم چه کنم وقتی تو نباشی، خودت بیا عمو،دیگر بهانه ی آب نمی آورم. عمو عباسم.
پدر یکی از دوستانِ مامان که قضیه را فهمید، یک عروسک خوشگل برای مادرم آورد اما آن دختر بچه ی 3 ساله...
شادی روح تمام رفتگان بی زحمت یک فاتحه بخوانید.
چقدر برای یه کودک 4 ساله سخته این موضوع که منتظر کسی باشه که توی کودکی عجیب بهش وابست و نیاز داره به محبت و حمایتش. روحشون شاد.
جودی عزیزم امرت اطاعت شد
خیلی سخته.
ممنون
عزیزم. طفلی مامانت چقدر انتظار کشیده!
فدای دلِ رقیه...
دلم برای مامانت کباب شد...
چقدر درد و غصه رو تحمل کرده...
از قول من خیییییییلی به مامانت سلام برسون بگو دعاگو هستم دعام کنه...
یا علی
محتاجیم.
چه قشگ این دو داستان رو به هم وصل کردی.
آفرین جودی جون.
به دل نشست...
خدا رو شکر.
خدا همه را بیامرزه
آمین
خیلی زیبا بود...
خیلی ممنون
ﺁﺧﻲ......ﺧﺪا ﺭﺣﻤﺖ ﻛﻨﻪ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﻭ...
ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺨﺘﻪ...
ممنونم.
خدا رحمت کنه همه ی رفتگان رو
الهی...خدارحمتشون کنه.سلام برسون به مامانت.ریحان خیلی خوشگل ربط دادی،آفرین.
سلام
مرسی لطف دارین شما، ممنون
اگه زبان اصلیشو ندیدی حتما ببین،البته شک دارم که ندیده باشی....
این دختر کوچولو که بالا نوشتی خودتی یا فقط داستان بود؟
سلام. چند باری دیدم
دختر کوچولو، داستان واقعیه مامانمه.